• مشترک گرامی
    لطیفه های سیاسی

    مشترک گرامی، حرکت زشت و ناپسند شما را در حمام دیدیم! هیچکس تنها نیست همراه اول.

  • کافیست
    لطیفه های خانوادگی

    گفت مردی به همسرش روزی
    من بمیرم چگونه خواهی زیست؟
    گفت: از چند و چون آن بگذر
    تو بمیری برای من کافیست!

  • سیاستمدار و روانشناس
    نکته های با مزه وحکمت آموز

    سیاستمدار کسی است که: می تواند به شما بگوید به جهنم بروید، منتها به نحوی که شما برای این سفر لحظه شماری کنید!
    روانشناس کسی است که: از شما پول می گیرد تا سوالاتی را بپرسد که همسرتان مجانی از شما می پرسد!

  • تفریح
    لطیفه های خانوادگی

    مهمان: آقا تشریف دارند؟
    مستخدم: نخیر، رفته‌اند مسافرت.
    مهمان: برای تفریح؟
    مستخدم: نخیر، با خانم رفته‌اند!!

  • مثل تو
    لطیفه های خانوادگی

    مرد: وقتى من مُردم، هیچ مرد دیگه ای مثل من پیدا نخواهى کرد.
    زن: حالا چرا فکر مى کنى که بعد از تو بازم دنبال کسى «مثل تو» خواهم گشت!؟

  • دندانپزشکی
    لطیفه های خانوادگی

    یارو با زنش میرند پیش دندانپزشک و شروع میکنه به رجز خوانی که:
    آقای دکتر بیخود وقتت رو با داروی بیحسی و مسکن تلف نکن، یکضرب دندان را بکش و کار را تمام کن.
    دکتر میگه: ایول الله به شجاعت شما، کاش همه مریضا اینطوری بودن! خوب حالا کدام دندانه که درد میکنه؟
    طرف به زنش میگه: عزیزم دندان خرابت را به آقای دکتر نشان بده!

  • بزرگ
    نکته های با مزه وحکمت آموز

    بچه: بابا من کی آنقدر بزرگ میشم که هر کاری دلم خواست بکنم؟
    بابا: پسرم، تا حالا کسی اینقدر بزرگ نشده!

  • دو تا خط
    نکته های با مزه وحکمت آموز

    دو تا دیوونه از تیمارستان فرار می­کنن. ریل راه آهنو می­گیرن و راه می­افتن طرف شهر.
    اولی میپرسه: کی می­رسیم به شهر؟ دومیه یه نقطه رو اون دورا نشون می­ده و میگه: هر وقت این دو تا خط به هم برسن.
    می­رن و می­رن ... تا اولیه خسته میشه. می­گه: پس چرا نمی­رسیم؟
    دومیه برمی­گرده و عقبو نگاه می­کنه و می­گه: فکر ­کنم ردش کردیم
     

  • کمکم کن!
    نکته های با مزه وحکمت آموز

    یارو داشته دعا میکرده میگه: خدا را شکر از صبح تا حالا نه عصبانی شدم، نه حرص داشتم، نه حرف بد زدم، نه مال مردم خوردم، ... ولی خدایا از یکی دو دقیقه آینده که از تخت میآیم بیرون تو کمکم کن!

  • مدرسه
    لطیفه های کودکانه

    مامانه ساعت 7 صبح میآد بالای سرپسرش میگه: رضاجون بلند شو باید بری مدرسه دیرمیشه.
    رضا از زیر پتو میگه: نه من نمی خوام برم مدرسه اونجا هیچکس منو دوست نداره، بچه ها باهام بدن، معلما ازم متنفرن، حتی فراش مدرسه هم سایه ام با تیر میزنه.
    مامانه میگه: آخه رضا جون نمیشه که نری مدرسه آخه ناسلامتی تو مدیر مدرسه ای!

  • مشترک گرامی
    لطیفه های سیاسی

    مشترک گرامی، حرکت زشت و ناپسند شما را در حمام دیدیم! هیچکس تنها نیست همراه اول.

  • کافیست
    لطیفه های خانوادگی

    گفت مردی به همسرش روزی
    من بمیرم چگونه خواهی زیست؟
    گفت: از چند و چون آن بگذر
    تو بمیری برای من کافیست!

  • سیاستمدار و روانشناس
    نکته های با مزه وحکمت آموز

    سیاستمدار کسی است که: می تواند به شما بگوید به جهنم بروید، منتها به نحوی که شما برای این سفر لحظه شماری کنید!
    روانشناس کسی است که: از شما پول می گیرد تا سوالاتی را بپرسد که همسرتان مجانی از شما می پرسد!

  • تفریح
    لطیفه های خانوادگی

    مهمان: آقا تشریف دارند؟
    مستخدم: نخیر، رفته‌اند مسافرت.
    مهمان: برای تفریح؟
    مستخدم: نخیر، با خانم رفته‌اند!!

  • مثل تو
    لطیفه های خانوادگی

    مرد: وقتى من مُردم، هیچ مرد دیگه ای مثل من پیدا نخواهى کرد.
    زن: حالا چرا فکر مى کنى که بعد از تو بازم دنبال کسى «مثل تو» خواهم گشت!؟

  • دندانپزشکی
    لطیفه های خانوادگی

    یارو با زنش میرند پیش دندانپزشک و شروع میکنه به رجز خوانی که:
    آقای دکتر بیخود وقتت رو با داروی بیحسی و مسکن تلف نکن، یکضرب دندان را بکش و کار را تمام کن.
    دکتر میگه: ایول الله به شجاعت شما، کاش همه مریضا اینطوری بودن! خوب حالا کدام دندانه که درد میکنه؟
    طرف به زنش میگه: عزیزم دندان خرابت را به آقای دکتر نشان بده!

  • بزرگ
    نکته های با مزه وحکمت آموز

    بچه: بابا من کی آنقدر بزرگ میشم که هر کاری دلم خواست بکنم؟
    بابا: پسرم، تا حالا کسی اینقدر بزرگ نشده!

  • دو تا خط
    نکته های با مزه وحکمت آموز

    دو تا دیوونه از تیمارستان فرار می­کنن. ریل راه آهنو می­گیرن و راه می­افتن طرف شهر.
    اولی میپرسه: کی می­رسیم به شهر؟ دومیه یه نقطه رو اون دورا نشون می­ده و میگه: هر وقت این دو تا خط به هم برسن.
    می­رن و می­رن ... تا اولیه خسته میشه. می­گه: پس چرا نمی­رسیم؟
    دومیه برمی­گرده و عقبو نگاه می­کنه و می­گه: فکر ­کنم ردش کردیم
     

  • کمکم کن!
    نکته های با مزه وحکمت آموز

    یارو داشته دعا میکرده میگه: خدا را شکر از صبح تا حالا نه عصبانی شدم، نه حرص داشتم، نه حرف بد زدم، نه مال مردم خوردم، ... ولی خدایا از یکی دو دقیقه آینده که از تخت میآیم بیرون تو کمکم کن!

  • مدرسه
    لطیفه های کودکانه

    مامانه ساعت 7 صبح میآد بالای سرپسرش میگه: رضاجون بلند شو باید بری مدرسه دیرمیشه.
    رضا از زیر پتو میگه: نه من نمی خوام برم مدرسه اونجا هیچکس منو دوست نداره، بچه ها باهام بدن، معلما ازم متنفرن، حتی فراش مدرسه هم سایه ام با تیر میزنه.
    مامانه میگه: آخه رضا جون نمیشه که نری مدرسه آخه ناسلامتی تو مدیر مدرسه ای!
     

  • جنگ
    ملانصرالدین

    یکی از ملانصرالدین می پرسه چه جوری جنگ شروع می شه؟
    ملا بدون معطلی یکی می زنه توی گوش طرف و میگه اینجوری!

  • قیامت
    لطیفه های قدیمی

    خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبیدا این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»
    گفت:«می دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»
    خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...»
    نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!

     

  • مواظب باش عزیزم
    نکته های با مزه وحکمت آموز

    مرد موقع برگشتن به اتاق خواب گفت: "مواظب باش عزیزم، اسلحه پر است"
    زن که به پشتی تخت تکیه زده بود گفت: "این را برای کشتن زنت گرفته ای؟"
    "نه خیلی دل و جرات میخواهد، میخواهم یک حرفه ای استخدام کنم"
    "من چطورم ؟"
    مرد پوزخندی زد "آخر کدام احمقی برای آدم کشتن یک زن استخدام میکند؟"
    زن لبهایش را مرطوب کرد، اسلحه را به طرف مرد گرفت و گفت:
    "زن تو"

  • اسب
    لطیفه های کودکانه

    پسر بابا زمستون میره بیرون؛ یه اسب میبینه که از دماغش بخار میاد پیش خودش میگه: پس اسب بخار که میگن اینه!

  • بندرعباس م
    لطیفه های تاریخ گذشته

    یارو از بندرعباس میاد بهش میگن اونجا چیکار می کردی؟
    میگه : عرق!!!

  • زمین و خورشید
    لطیفه های کودکانه

    یکی بود یکی نبود.یه روز زمین عاشق خورشید شده بود. بهش گفت دورت بگردم. تا ابد تو رودر باسی موند!

  • هوا
    لطیفه های کودکانه

    معلم: بگو به غیر از اكسیژن چه چیزهایی در هوا وجود دارد؟

    شاگرد : آقا اجازه، كلاغ ، مگس ، پشه !!!!

  • حمام
    لطیفه های کوتاه

    خبرنگار: چرا قبل از هر بازی به حمام می روی؟

    فوتبالیست: برای اینكه گلهای تمیز بزنم.!!!!

  • اسفناج
    لطیفه های کودکانه

     مادر : علی بیا اسفناج بخور آهن دارد

    علی : آخر مادر جان الان آب خوردم می ترسم زنگ بزنم!

  • كمبوجیه
    لطیفه های کودکانه

    معلم: بگو ببینم، كمبوجیه چه جور پادشاهی بود؟

    شاگرد: پادشاه بدی نبود، فقط همیشه از كمبود بودجه شكایت داشت!!!

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 13 بهمن 1388    | توسط: احمدرضا    | طبقه بندی: جوک و لطیفه،     | نظرات()